تبليغاتX
سیمرغ

سیمرغ

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:48 توسط taraneh| |

 این شیوه خداوند است ! ایا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید ، کاری نیک انجام دهید ؟

                                                      

 این شیوه خداوند است ! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید . ایا تا به حال مستاصل و تنها شده اید ، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید ؟


 این شیوه خداوند است ! او از خواسته قلبی ما خبر دارد . ایا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید ؟؟؟ نه این طور نیست . . .


 و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد .


به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است . .

به طوفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و تواناست

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 17:47 توسط taraneh| |

روزی روزگاری ، پسرک فقیری زندگی می کرد که ناچار بود برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست

فروشی کند. از این خانه به ان خانه می رفت تا بتواند پولی به دست اورد .

روزی متوجه شد تنها یک سکه ده سنتی برایش باقی مانده است و این در حالی بود که شدیدا احساس

گرسنگی می کرد . تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند . به طور اتفاقی درب خانه ای را زد . دختر

جوان و مهربانی در را باز کرد . پسرک با دیدن چهره مهربان دختر خجالت کشید و به جای غذا ، فقط یک لیوان

اب درخواست کرد .

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود ، به جای آب ، برایش یک لیوان بزرگ شیر اورد . پسر با

طمانینه وبه آهستگی شیر را سر کشید و گفت :"چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد :"چیزی نباید

بپردازی ."

پسرک گفت :" پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم ."

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد . پزشکان محلی از درمان او احساس عجز نمودند و او را برای ادامه

معالجات به شهر فرستادن تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام نمایند .

دکتر جهت بررسی وضعیت بیمار و اراِیه ی مشاوره فراخوانده شد .

هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا امده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند

شد و به سرعت به سمت اتاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریض وارد اتاق

شد . در اولین نگاه او را شناخت .

سپس به اتاق مشاوره باز گشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمار اقدام کند . سرانجام پس از یک تلاش

طولانی علیه بیماری ، پیروزی از آن دکتر گردید .

 آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود . به در خواست دکتر هزینه درمان جهت تایید ، نزد او برده شد .

 گوشه صورت حساب چیزی نوشت ، آن را درون پاکت گذاشت و برای زن ارسال کرد !

 زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت . مطمین بود باید تمام عمر را بدهکار باشد .

سرانجام تصمیم خود را گرفت و پاکت را باز کرد . چیزی توجه اش را جلب کرد . چند کلمه ای روی قبض نوشته

شده بود . آهسته ان را خواند :


"بهای این صورت حساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است"

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:11 توسط taraneh| |

امروز میشه 10 روز که دیگه پدر بزرگ ندارم

دلم خیلی براش تنگ شده

    تقریبا 10 روز پیش بود که پدر بزرگ مهربونمو سرد و رنگ رو رفته توی تخت سفیدش دیده بودم و احساس کردم کسی رو از دست دادم که به این راحتیا فراموش نمیشه کسی که رفتنش بزرگترین خلا توی قلبمو به وجود اورد .

 حضور گرمش ، صدای سرشار از احساسش ، نگاه با محبتش . . . چقدر در گوشه گوشه های خونه پدر بزرگم احساس میشه . . . .



نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 0:50 توسط taraneh| |

میشه لطفا به من کمک کنید یه سایتی معرفی کنید تا بتونم عکس هامو بارگذاری کنم و

در وبلاگم استفاده کنم

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:57 توسط taraneh| |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . . . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می

شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند . سپس به تو گفتند : " باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن

بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده "

پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی

خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم ، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی

شناسد!

پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش

او می روید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت : اما من می دانم او چه کسی است . . .




نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 20:8 توسط taraneh| |

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا را گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست

تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه

خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالأ مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را به خطر بیندازی .

حرف های مافوق اثری نداشت ، سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش

برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ انها رفت ، سربازی که در باتلاق افتاده بود را  معاینه کرد و با مهربانی و دل سوزی به

دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکن است ارزشش را نداشته باشد ، دوستت مرده ! خود تو هم

زخمهای زیادی بر داشتی .

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

افسر مافوق پرسید : منظورت چیست که ارزشش را داشت ؟!

سرباز جواب داد : بله ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود و من از شنیدن چیزی که

او گفت احساس رضایت قلبی می کنم ، او گفت : " جیم . . . می دانستم که تو به کمکم می آیی

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 1:0 توسط taraneh| |

باد می وزد . . . می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ، تصمیم با توست

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:32 توسط taraneh| |

انتخاب با توست می توانی بگویی صبح بخیر خدا جان ، یا بگویی: خدا بخیر کند صبح شده

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 22:19 توسط taraneh| |

زندگی کتابی است پر ماجرا هیچ گاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز

.

.

.

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راه نبود مطمئن باش که راه را اشتباه رفته ای

.

.

.

قطاری که از ریل خارج شده است ممکن است آزاد باشد ولی راه به جایی

نخواهد برد

.

.

.

گاه فرصت ها بسیار آهسته در می زنند

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:42 توسط taraneh| |

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشند صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:32 توسط taraneh| |

برای آنان که مفهوم پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:29 توسط taraneh| |

مدتهاست که در انتظار رسیدن به بزرگترین ارزومم ، البته بهتره بگم دومین ارزوی بزرگم . . .

منتظر می مونم و لحظه هارو می شمرم تا بالاخره به ارزوم برسم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:27 توسط taraneh| |

مناجات یک فیلسوف

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا
دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و
پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می
خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس
گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر



نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 0:11 توسط taraneh| |

تخریب هنرمندانه محصولات apple

.

.

.

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 17:13 توسط taraneh| |

شیشه عمر ماهی همان تنگی است که در ان زندگی می کند.

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:15 توسط taraneh| |

همیشه مانند باران باش تا بر همه بباری!!!!


نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:55 توسط taraneh| |

زندگی مانند راهی است که میتواند خشک و بی اب باشد یا زیبا و سرسبز . . .

 نوع ان بستگی به انتخاب تو دارد .

پس در انتخاب خود دقت کن!؟

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:53 توسط taraneh| |

امروز به وبلاگ های زیادی سر زدم ،

چقدر ادم ها با هم فرق دارن یکی دلگیر ، یکی خسته ، یکی نا امید ، یکی تصور می کنه تنهاستو ادم های دور و ورش رو که براش دل می سوزونن رو نمی بینه ،یکی غصه ای تو دلش داره که هر چی می نویسه پر از غصه ست دلم می خواد بهشون کمک کنم ولی نمی دونم چه جوری . . . .


براشون دعا میکنم . . .


نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:34 توسط taraneh| |

کتاب پدر عشق پسر هم کتاب فوق العاده ای یه پیشنهاد می کنم حتما بخونید.

راستش فکر می کنم توی این ایام معرفی کردن این کتابها بهترین کاره ولی حتما خوشتون میاد به امتحانش می ارزه.

نویسنده : سید مهدی شجاعی

انتشارات : نیستان

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:58 توسط taraneh| |

همین که برادر، عمامه پیامبر را بر سر بگذارد، شمشیر پیامبر را در دست بگیرد  و به سمت سپاه دشمن حرکت کند کافیست تا غم عالم بر دلت بنشیند. کافیست تا تمامی مصیبت های پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بیاورد و غربت و تنهایی جاودانه پدر، از اعماق جگرت سر باز کند.

اما برادر به این بسنده نمی کند، مقابل دشمن می ایستد، تکیه اش را بر شمشیر پیامبر می دهد و در مقابل سیاه دلانی که به خون سرخ او تشنه اند، لب به موعظه می گشاید: ((مردم! در آرامش، گوش به حرف هایم بسپارید و شتاب نکنید تا من آنچه حق شما بر من است به جای آورم که موعظت شماست و اتمام حجت بر شما.

...

نام کتاب :آفتاب در حجاب

نویسنده :سید مهدی شجاعی


من فقط چهار فصل کتاب رو خوندم ولی خیلی جذبم کرد این ایام فرصت مناسبی برای خوندن کتاب.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 19:16 توسط taraneh| |